|
اولین داستان زندگی واقعی که توسط دوستی به طور ناشناس برام فرستاده شده داستان هایی که هر روز تو جامعه به نوعی اتفاق می افته ........ ضمن تشکر از لطف این عزیز مایلم اظهار نظر وتجریه وتحلیل کسانی که به بلوگم سر میزنن را بدونم وهمچنین پیام خودتونو که برا این دوست عزیز را بنویسید ************** حالا که دارم این خاطرات را باز گو میکنم ۲۷ سالمه پنج سال پیش بود که تو یه شرکت خصوصی مشغول کار شدم با داشتن مدرک دیپلم کار بهتری پیدا نمیکردم اوضاع اقتصادی خانوادمم خوب نبود ومجبور بودم کار کنم بعد از گذشت چند ماه یکی از کارمندهای اون شرکت اظهار عشق وعلاقه زیاد کرد من هم که دنبال مهر وعاطفه بودم ودنبال یه تکیه گاه احساس کردم عشق واقعی وگمشده خودمو پیدا کردم کم کم اینقدر به هم نزدیک شدیم تا اینکه گفت میخواد ازم خواستگاری کنه وبدون من زندگی براش معنی نداره هر روز بهونه ای می اورد وبه خواستگاریم نمی اومد وقتی چشم باز کردم دیدم دیدم شیرین زبونیها ووعده دادنها وقسم خوردناش کار دستم داده دو ماهه هستم وقتی موضوع را با اون میون گذاشتم همه چیز عوض شد وطوری رفتار کرد که اصلا منو نمی شناسه دست به خودکشی زدم وخانواده ام از موضوع خبر دار شدند وزیر بار شلاقهای پدرم وبرادرم پسرم به دنیا اومدخانواده ام شکایت کردن متوجه شدیم که اون پسر همسر داشته ووقتی شکایت کردیم همسرش بعد از گریه ها وفحش وناسزاهای زیاد بهم۱یشنهاد کرد ۵ میلیون تهیه می کنه تا که کسی نفهمد این بچه اون مرده ومن دست از سر همسرش بردارم و مدعی هیچ چیز نشم تهدید کرد با پنج میلیونو بگیریا اگه زنش بشی بعد چند وقت مهریه ات را بهت میده وطلاقت میده وحزانت بچه ات را میگیره پس بگو این بچه از همسر من نیست ونگذار ازمایش دی ان آ نشون بدهد که این بچه همسرمه با ترفندی که اون خانم زد وازمایش دی ان ا را طوری انجام دادم که نشون بدم اون بچه از اون مرد نیست چون تهدیدم کردن که بچه را ازم میگیرن منم که مهر مادری نسبت به بچه ام پیدا کردم حاضر بودم جونمو بدم وکسی کاری به بچه ام نداشته باشه قبول کردم حالا خانواده ام فکر میکنن من دختر فاسدی بودم وهر روز با کسی. من این تهمت را به جونم خریدم اما حاضر نشدم بچه ام را ازم بگیرند بچه ام روز به روز داره بزرگ میشه وتو شناسنامه اش اسم پدر نیست خانواده ام بهم اعتماد ندارن وهر روز حرفای رکیک وبدی بهم نسبت میدن ومن تحمل میکنم با نگاههای عجیب وبی اعتماد اونا شب وروزمو میگذرونم بچه ام توی خونه حبسه حتی برا دکتر رفتن یواشکی از خونه بیرونش میبریم نمی تونم مثل بچه های دیگه به گردش وپارک ببرمش چون هنوز کسی از وجودش خبری نداره خانوادم با همه قطع رابطه کردن نمی تونم به خواستگارانم جواب رد میدم چون کسی بویی از این ماجرا نبره خانوادم به بچه ام که پسره و از عسل شیرین تر شده وخوش سر وزبون شده علاقه مند شدند اما در حضور من علاقه خودشونو مخفی میکنن همه جوانی من نابود شد به خاطر اعتماد وعشق دروغین یه نامرد که با زندگیم بازی کرد وخاکسترم کرد هر روز که چشمم به نگاه پاک ومعصوم پسرم می افته فقط اشگ میریزم وبرا اینده اش نگرانم نمی دونم وقتی میخواد مدرسه بره چکار کنم دادگاه گفته یه اسم پدر میگذاریم تو شناسنامه اش نمی دونم بعدا جواب سوالات پی در پی اونو چی بدم نمی دونم تا کی زیر نگاههای مشکوک ووحشتناک خانواده ام دوام بیارم از هر چه مرده متنفرم از هر چه عشقه نفرت دارم فقط تنها چیزی که زنده نگه داشته منو بچه ام هست که همیشه نگرانم نکنه ازم بگیرنش اگه خانواده ام بفهمند که تو او ازمایش از عمد اشتباه کردیم وبچه اونه اونو مجبورش میکنن که یا بچه را بگیره یا منو به عقدش در بیارن من حاضرم بار تهمت را به گردن بگیرم اما هر گز با اون نامرد روبرو نشم ویا بچه ام را حتی یه ساعت ازم دور نکنند همیشه از خودم میپرسم ایا واقعا همه تقصیرا به گردن منه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
قصه زندگی ما آدما قصه عجیبیه ما میتونیم از داستان زندگی همدیگه تجربه کسب کنیم یا اگه نیاز به کمک داشت ویر سر دو راهی بود به هم نوع خودمون کمک کنیم تا افسانه اش پایان زیبا وخوشی داشته باشه ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا اینم ادرس نغمه http://naghmeh-daftaryadbod.blogfa.com/
نگاهم کن .............بدون آنکه مرا ببینی !!!!!!
صدایم کن ............بدون آنکه حرفی بزنی !!!!!!!! بشنو مرا ..............بدون آنکه گوش کنی !!!!!!!!!!! احساسم کن..........بدون آنکه فکر کنی !!!!!!!!!!!!!!!!! باورم کن..............بدون آنکه مطمئن باشی !!!!!!!!!!!!!!!! قلبم را نگه دار............بدون آنکه با خود ببری!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! دوستم بدار .............بدون آنکه عاشقم باشی !!!!!!!!!!!!!!!!!!! با من بمان ...............بدون آنکه پیشم باشی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اما فراموشم نکن حتی اگر فقط بگویی یادش بخیر
وقتی کوچک بودی با چه اشتیاق وهیجانی مار وپله بازی میکردی
یادته؟؟ ؟ فکر نمی کنی زندگی واقعی هم یه جور مار وپله هست؟؟؟ همه ما تو زندگی هم مار داریم هم پله یا همون نردبون بعضی وقتا باید اونقدر صبر کنی تا شش بیاری وبتونی بازی رو شروع کنی شاید سالها زندگی کنی وشش نیاری ... این شش می تونه همون هدفی باشه که توی زندگیت انتخاب میکنی شش که آوردی شروع میکنی به جلو رفتن شاید اولش یک اوردی یا شاید پنج یا شاید دوباره شش اوردی نه باید از این که یک اوردی ناراحت بشی نه این که شش میاری خوشحال . از کجا معلوم با همین یک به نردبونه برسی واون شش تو را نیندازه تو دهن ماره چه بخوای چه نخوای سر راهت هم مار هست هم نردبون خودتو نباز دوباره میتونی شروع کنی قانون این بازی اینه که هیچوقت از صفحه خارج نمی شی . مگه ایکه خودت بخوای نیمه کاره رها کنی اینو مطمئن باش هر چه مار نیشت زد باز میتونی با ادامه دادن به خونه اخر برسی مهم چه جور رسیدنه. .ممکنه یه عدد کوچک مثل یک یا دو تو را به یه نردبون برسونه که بالا بری وجلو بیفتی وقتی به خونه آخر رسیدی دمت گرم پس دوباره تاس را بینداز برا رسیدن به یه هدف دیگه امیدوارم اگه تو زندگیت مار نیشت زد دوباره تاس را بیاندازی وجا نزنی می دونی اگه مار نبود نردبون معنا نداشت امیدوارم زندگیت همیشه پر نردبون باشه و خودتم نردبونی بشی برا دیگران ************************************ پی نوشت این پست : دوست داشتی بیا تو نغمه http://naghmeh-daftaryadbod.blogfa.com/
دستانم خالی چشمانم رو به بالا ........ آبی آسمان با نگاهی سرد ... آرام در جستجوی تو صبر می کنم تا شب از راه برسد ستاره ام را می بینم لبخند میزنم چه نزدیک است دستانم را بالا می برم اما افسوس چه دور است وقتی اینقدر نزدیک است ستاره من وآبی آسمان درست مثل چشم نرگس ورقص شقایق با هم بیگانه اند پ-ن این شعرو خیلی دوست دارم خسته ام از این کویر" با خودت مرا ببر ، خسته ام از این کویر ! "قیصر امین پور" mi--ma--b.k.m
وقتی نم نم بارون روی برگهای زرد می ریخت دیگه صدای خس خس اونا را زیر پاهام حس نمی کردم آهسته وبدون توجه به اینکه زیر پاهای خسته ام دارن یکی یکی له میشن آروم غرق در افکار جور واجور می شم افکاری که یکی پس از دیگری هجوم میارن به این فکر می کنم چه طوری ما آدما گاهی با دست خودمون چاهی رو می کنیم خودمونو توش می اندازیم اینکه با دست خودمون سرنوشت خودمونو رقم می زنیم
اینکه با یه تصمیم غلط خودمونو می اندازیم تو گرداب مصائب .... و انگشت ندامت به دهن هر چه ناسزاست بار بخت واقبالمون می کنیم ..... اینکه بعدش دیگه باید یه عمر با حسرت واندوه وناله به آرزو های دست نیافتنی دل خوش کنیم و راهی نمونده باشه ...... اینکه...... اینکه..... حالا دیگه خیلی دیر شده برا فکر کردن به این حرفا قطره های اشک رو صورتم با نم نم بارون قاطی شد وفریاد خسته ام تو هو هوی باد گم .... پ-ن- خدایا چقدر زود دیر میشه اگه خواستی کسی اشک هاتو نبینه زیر بارون گریه کن همیشه دوست داشتم با تجربه های دیگران زندگیمو بسازم اما حالا می بینم تجربه ای شدم برا دیگران ********* ***** ***اگه دلت گرفت بیا تو نغمه http://naghmeh-daftaryadbod.blogfa.com/
درست به یاد دارم مادرم از من پرسید
به نظر تو مهم ترین عضو بدن کجاست ؟؟؟؟ و من گفتم شنیدن از همه چیز مهم تر است پس می تواند گوش باشد اما مادرم گفت خیلی از مردم نا شنوا هستند اما کماکان به زندگی ادامه میدهند روزی مادرم دوباره این سوال را تکرار کرد ومن گفتم چشم هایم ومادرم گفت چه بسا افرادی نا بینا به جاهایی بلند تر از افراد بینا رسیده اند پس این پاسخ هم درست نمی باشد . روزی را به خاطر دارم که پدرم سخت گریست برای از دست دادن پدرش وهمه ما غمگین بودیم وغمگین تر از ان اینکه پدرم سخت میگریست انگاه مادرم گفت : آیا متوجه شدی مهمترین عضو بدن کجاست ؟؟ غافلگیر شدم ........... اصلا فکر نمی کردم در چنین شرایطی مادرم چنین سوالی را تکرار کند راستش همیشه فکر میکردم این جور سوال وجواب یک جور بازیست اما آن روز درس مهمی گرفتم.... مادرم اشک در چشمانش حلقه زد وگفت : مهمترین عضو بدن شانه هایت است متعجب پرسیدم : آیا به خاطر اینکه سرم روی شانه هایم قرار دارد؟؟؟ گفت نه !!! به این دلیل مهمترین عضو بدنت شانه ها یت است که سر دوست یا عزیزی را در هنگام غصه وناراحتی بر خود نگه می داردوتکیه گاهی دل اندوهگین یا بیماریست هر کسی در طول عمر خود نیازمند شانه ای برای گریستن است آرزو می کنم آن قدر دوست خوب در اطرافت باشد که هنگام نیاز شانه ای برای گریستن داشته باشی وشا نه هایت جایگاهی باشد برای گریه دوست و تکیه گاه او آن روز فهمیدم همدردی با دیگران از همه چیز مهم تر است وتکبر وخودخواهی بدترین صفت......
به لطف به روی کار آمدن دولتهای مردمی وبه یمن حضور دوباره ...
مشکل بیکاری تا حدود زیادی از میان برداشته شد مخصوصا مشکل بیکاری جوانان باالاخص فارغ التحصیلان محترم ومحترمه . قابل توجه فارغ التحصیلان کلیه دانشگاهای معتبر وغیر معتبر اشتغال آسان وبا کمترین سرمایه که نه نیازی به سالها منتظر برای گرفتن وام و....هست ونه معطلی های بی امان فقط نیاز به کمی همت وتلاش داره دیگه نگران بیکاری نباش حتما که نباید در رابطه با رشته ای که سالها دود چراغ خوردی واز هفتصد خان رستم گذشتی تا تونستی مجوز ورود به دانشگاه را بگیری وتو اون رشته مورد علاقه ات درس بخونی فقط همون طور که گفتم یه کم همت وتلاش میخواد تا دلت بخواد شغل های مناسب هست من به حسب وظیفه چندتایی را معرفی میکنم خودت کمر همت را ببند و دم از بیکاری نزن من برحسب مدرک به چندتایی اشاره میکنم لیسانس: می تونی یه دستمال نه چندون تمیز ویه آبپاش ببری وپشت چراغ قرمزا تند تند بدون اینکه از صاحب ماشینها اجازه بگیری بکشی توی شیشه های اونا وبه تو هم هیچ مربوط نیست که دیگه همون یه ذره دیدی را که داشت را ازش گرفتی!!! یا می تونی سر چهر راهها یه چهار چرخه پر از لبوی داغ وشلغم ومقداری باقلای خشگ وآش رشته داغ پخته شده که هوا هم یاریت میکنه وداره سرد میشه ..... نه دیگه نگران مالیات نه وام ونه ... ویا دم ورودی های پارک ها هم میتونی وبادبادک فروشی و رنگ کردن سر وصورت و.... و یا یه جعبه واکس ویه برس دست بگیری و...... فوق لیسانس: با داشتن یه پارتی کوچک می تونی یونیفرم سبز بپوشی وپارک بان بشی کنار خیابونها یا اگه موتوری داری پیک موتوری و.... ویاپخش ورق های تبلیغاتی فروشگاه ها هم می تونه .... پوشیدن لباسهای مخصوص وایستادن دم درب پیتزا فروشی ها و....... دکترا: اگه پرستیژت اجازه نمی ده زیر بار هر کاری بری میتونی توی اینترنت تو سایتهاب تبلیغاتی به ازای هر کلیک کسب درآمد کنی ... یا تو یه شرکت تبلیغاتی بازار یاب بشی و یا.... به علت طولانی نشدن مطالبم از ذکر همه عناوین شغلها خودداری می کنم به یمن این همه کار بازم می نالی ؟؟؟؟ بازم میگی کار نیست ؟؟؟؟ بازم نق میزنی ؟؟؟ بازم غر میزنی ؟؟؟ آخه کمی انصاف داشته باش کمر همت را ببند کار هست.....
|
About![]()
«اللَّهُ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ ۚ لَا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلَا نَوْمٌ ۚ لَّهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ ۗ مَن ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِندَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ ۚ یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ ۖ وَلَا یُحِیطُونَ بِشَیْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلَّا بِمَا شَاءَ ۚ وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ ۖ وَلَا یَئُودُهُ حِفْظُهُمَا ۚ وَهُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ * لَا إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ ۖ قَد تَّبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ ۚ فَمَن یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَیُؤْمِن بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَیٰ لَا انفِصَامَ لَهَا ۗ وَاللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ * اللَّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ ۖ وَالَّذِینَ کَفَرُوا أَوْلِیَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَی الظُّلُمَاتِ ۗ أُولَٰئِکَ أَصْحَابُ النَّارِ ۖ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ» Archivesهفته چهارم آذر 1388هفته سوم آذر 1388 هفته اوّل آذر 1388 هفته دوم آبان 1388 هفته سوم مهر 1388 هفته اوّل مهر 1388 هفته چهارم شهریور 1388 هفته سوم شهریور 1388 هفته دوم شهریور 1388 هفته اوّل شهریور 1388 هفته چهارم مرداد 1388 هفته دوم مرداد 1388 هفته چهارم تیر 1388 هفته سوم تیر 1388 هفته اوّل تیر 1388 هفته چهارم خرداد 1388 هفته سوم خرداد 1388 هفته دوم خرداد 1388 هفته اوّل خرداد 1388 هفته چهارم اردیبهشت 1388 هفته اوّل اردیبهشت 1388 هفته چهارم اسفند 1387 هفته سوم اسفند 1387 هفته اوّل اسفند 1387 هفته سوم دی 1387 هفته دوم دی 1387 هفته سوم آذر 1387 هفته اوّل آذر 1387 هفته چهارم آبان 1387 هفته سوم آبان 1387 هفته اوّل آبان 1387 هفته سوم مهر 1387 هفته دوم مهر 1387 هفته اوّل مهر 1387 هفته چهارم شهریور 1387 هفته سوم شهریور 1387 Links
****فریاد بی صدا***** |