تبليغاتX
رویای عشق

رویای عشق

به نام خالق عشق ............................ و این نیز بگذرد

  

هر روز زندگیمون با یه قصه شروع می شه

تو قصه زندگیمون  اتفاقات زیادی می افته  

آدمای زیادی می یان ومیرن .ماجراهای خواسته و نخواسته زیادی پیش میاد

 گاهی شیرین  گاهی تلخ  گاهی آخر ماجرا به خیر وخوشی

تمام می شه و  گاهی ...

خلاصه.......قصه زندگی ما آدما  قصه عجیبیه !!!!

هر روزش یه رنگیه یه روزش سیاه یه روز اون سفید ویه روز خاکستری

وروزهای رنگی هم توش هست

تا حالا فکر میکردم هر وقت بخوام می تونم قصه زندگیمو بنویسم

قلم تو دستمو شروع می کنم  به نوشتن می نویسم و می نویسم  

اما نمی دونم چرا یه دفعه همشو خط می زنم بازم می نویسم دوباره

خط می زنم  بارها می نویسم و......   سعی می کنم

دوباره بنویسم  بنویسم از دلتنگی هام از دست تقدیرو سرنوشت

وعجایب اون  و .......

دست آخر همه رو خط خطی می کنم و کاغذ مچاله شده رو پیش 

کاغذای مچاله شده دیگه  پرت می کنم   

یه کاغذ سفید دیگه بر می دارم قلم را می گذارم رو کاغذ ویه دفعه می

بینم ساعتها قلم روی یه نقطه مونده وچشمام خیره رو کاغذ سفیده 

روی صفحه کاغذ فقط یه نقطه هست ...

انگار   همه قصه زندگی من همین یه نقطه بوده  همین یه نقطه ..!!!

 


+نوشته شده در شنبه 1388/03/30ساعت14:16توسط شهره |

عجب صبری خدا دارد...

اگر من جای او بودم

همان یک لحظه اول

که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان

جهان رابا همه زیبایی وزشتی

به روی یکدگر ویرانه می کردم!

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

که درهمسایه صدها گرسنه ؛چندبزمی

گرم عیش ونوش می دیدم

نخستین نعره مستانه را خاموش آندم

برلب پیمانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

که می دیدم یکی عریان ولرزان

دیگری پوشیده از صد جامه رنگین

زمین وآسمان را واژگون؛ مستانه می کردم!

عجب صبری خدا دارد

اگرمن جای اوبودم

نه طاعت می پذیرفتم؛نه گوش

از بهر استغفار این بیدادگرها تیزکرده

پاره پاره درکف زاهد نمایان

سجده صددانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

برای خاطر تنهایکی مجنون صحراگرد بی سامان

هزاران لیلی نازآفرین را کوبه کو

آواره می کردم.

عجب صبری خدا دارد

اگرمن جای او بودم

به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان

سراپای وجود بی وفا معشوق راپروانه می کردم

عجب صبری خدا دارد

اگرمن جای او بودم

به عرش کبریایی؛ باهمه صبرخدایی

تاکه می دیدم عزیز نابه جایی ناز بریک ناروا گردیده خاری می فروشد

گردش این چرخ راوارونه بی صبرانه می کردم.

 عجب صبری خدا دارد

اگر من جای اوبودم

که می دیدم مشوش عارف وعامی

زبرق فتنه این علم عالم سوزمردم کش

به جز اندیشه عشق و وفا معدوم هر فکری

دراین دنیای پرافسانه می کردم

عجب صبری خدا دارد

اگرمن جای او بودم

اگر من جای اوباشم...

همین بهتر او جای خود بنشسته وتاب تماشای

تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد.

وگرنه من به جای او چه بودم!

   یک نفس کی عادلانه سازشی به جاهل وفرزانه می کردم!

عجب صبری خدا دارد...

عجب صبری خدا دارد...

(رهی معیری)

     









 

+نوشته شده در شنبه 1388/03/30ساعت14:4توسط شهره | |